|
به ياد ماه
رخسارت ، دل ديوانه مي سوزد
به دور شمع رويت
دل ، چو يك پروانه مي سوزد
فكنده شور عشقت
در زمين و آسمان غوغا
فتاده آتشي بر دل
، كز آن كاشانه مي سوزد
چنان «هست آفرين»
است آن ، شراب و لعل مي گونت
هزاران مست و
دلداده ، از آن جانانه مي سوزد
در ميخانه اي
ساقي ، چه رازي در حضور تست
كه بي تو لحظه اي
جانا ، مي و ميخانه مي سوزد
به غير از راه
ميخانه ، رهي ديگر نداند دل
كه مست از جام
عشق است و پي مستانه مي سوزد
بگردان دور
مشتاقان ، سبوي عشق را ساقي
ز شور و جذبه آن
مي لب و پيمانه مي سوزد
حجاب از چهره
بگشاي و دمي از حجله بيرون آ
زليخاي دل ما بين
، چه سان ديوانه مي سوزد
نگارا ! در فراق
تو ، دل ما گشت غمخانه
ز داغ و درد
هجرانت ، نگر غمخانه مي سوزد
عجب ويرانه اي
گشت اين ، دل شوريده و شيدا
بسان آتشي سركش ،
ز غم ويرانه مي سوزد
زدي بر خرمنم آتش
، دل و جان سوخت يكباره
چنان آتش كه بر
حالم ، دل بيگانه مي سوزد
تو مي داني « رضا »
ما را ، نباشد تاب هجرانش
چنان مشتاق آن
يارم ، كه دل ديوان مي سوزد
|