صفحه اصلي   |   پرسش مهر  |  نقشه جلفا   |   درباره ما    |   پیوندها   |  
 

دل ديوانه

به ياد ماه رخسارت ، دل ديوانه مي سوزد

به دور شمع رويت دل ، چو يك پروانه مي سوزد

فكنده شور عشقت در زمين و آسمان غوغا

فتاده آتشي بر دل ، كز آن كاشانه مي سوزد

چنان «هست آفرين» است آن ، شراب و لعل مي گونت

هزاران مست و دلداده ، از آن جانانه مي سوزد

در ميخانه اي ساقي ، چه رازي در حضور تست

كه بي تو لحظه اي جانا ، مي و ميخانه مي سوزد

به غير از راه ميخانه ، رهي ديگر نداند دل

كه مست از جام عشق است و پي مستانه مي سوزد

بگردان دور مشتاقان ، سبوي عشق را ساقي

ز شور و جذبه آن مي لب و پيمانه مي سوزد

حجاب از چهره بگشاي و دمي از حجله بيرون آ

زليخاي دل ما بين ، چه سان ديوانه مي سوزد

نگارا ! در فراق تو ، دل ما گشت غمخانه

ز داغ و درد هجرانت ، نگر غمخانه مي سوزد

عجب ويرانه اي گشت اين ، دل شوريده و شيدا

بسان آتشي سركش ، ز غم ويرانه مي سوزد

زدي بر خرمنم آتش ، دل و جان سوخت يكباره

چنان آتش كه بر حالم ، دل بيگانه مي سوزد

تو مي داني « رضا » ما را ، نباشد تاب هجرانش

چنان مشتاق آن يارم ، كه دل ديوان مي سوزد

 

o رضا قاسم زاده ( هادي شهر )